العلامة المجلسي
231
حياة القلوب ( فارسي )
ميسره ملاحظه كرد وگفت : اى خاتون ! رخنهاى در قبه نيست ونمىدانم سبب اين روشنى چيست . چون از خيمه بيرون آمد ديد كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با عباس مىآيد ونوري روشنتر از خورشيد از جبين انورش مىتابد ، بسوى خديجة شتافت وأو را بشارت داد كه : اين نور خورشيد رسالت است كه كلبهء ما را روشن ساخته است ؛ وچون داخل شد أعمام كرامش به استقبال أو شتافتند وآن خورشيد أنور را مانند ماه در ميان ستارگان در صدر مجلس جا دادند وخديجة طعام فرستاد وتناول نمودند ، پس خديجة در پس پرده آمد گفت : اى سيد من ! كلبهء تاريك مرا به نور جمال خود منوّر گردانيدى ووحشتها را به مؤانست خود مبدّل ساختى ، آيا مىخواهى كه امين باشى بر أموال من وبه هر سو خواهى حركت فرمائى ؟ فرمود : بلى ، راضى شدم ومىخواهم به جانب شام سفر نمايم . خديجة گفت : اختيار دارى وآنچه مىكنى در مال من راضيم واز براي تو در اين سفر صد اوقيه طلا وصد اوقيه نقره ودو خروار بار ودو شتر مقرر گردانيدم ، آيا راضى هستى ؟ أبو طالب عليه السّلام گفت : أو راضى شد وما راضى شديم ، واى خديجة ! تو محتاج هستى به چنين أميني كه جميع عرب بر امانت وصيانت وتقوى وديانت أو متّفقند . خديجة گفت : اى سيد من ! آيا مىتوانى شتر را بار كنى ؟ فرمود : بلى . خديجة گفت : اى ميسره ! شترى حاضر كن كه من مشاهده نمايم كه اين بزرگوار چگونه بار مىبندد . پس ميسره بيرون رفت وشترى مست بسيار تنومند چموشى جهت امتحان آورد كه هيچيك از راعيان را تاب مقاومت آن نبود ، وچون نزديك آوردند كفى از دهان خود بيرون آورده بود وديدههايش سرخ شده بود وصداى مهيبى از أو ظاهر مىشد . عباس گفت : اى ميسره ! شترى از اين نرمتر نيافتى كه پسر برادرم را به آن امتحان نمائى ؟ ! حضرت فرمود : اى عمّ بگذار تا أو را نزديك آورد .